تبليغاتX
دیوانگی
دیوانگی

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که بدان میخندم

سلاااااااام.حال و احوال چطوره؟؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره؟

داداش کبیر خوشحالم کردی بعد از کلی وقت بهم سر زدین ها.

از بقیه هم ممنونم که ما رو یادشون نمی ره.

حالا متن جدید:

تا تواني رفع غم از چهره ي غمناک کن


در جهان گرياندن آسان است


اشکي پاک کن

نوشته شده در Sun 1 Nov 2009ساعت 11:26 AM توسط مهیار وسپیده| |

نوشته شده در Sun 25 Oct 2009ساعت 11:55 AM توسط مهیار وسپیده| |
سلام

اومدم وعذرت بخوام از مهیار و بگم ببخشید که اینقدر با تاخیر وبلاگ رو آپ می کنم.

دیروز که دانشگاه بودم و جمعه هم اینترنت مشکل داشت و نشد.

در هر حال ببخشید.همین


نوشته شده در Sun 25 Oct 2009ساعت 10:47 AM توسط مهیار وسپیده| |



سلام به همه دوستای فابریک و مهربون خودم
انشاالله که خوب و سلامتین
امدم که بازم داستان بگم
اگه از داستان گفتنم خسته شدین بگین بهم که بازم شعر بنویسم

روزی بود که همه کرمها از دست آدمها خسته شده بودند و به لک لک ها شکایت کردند که آدمها ما رو اذیت می کنند.اگه می شه شماها اجازه ندین که آدمها به ما نزدیک بشن.
لک لک ها قبول کردند.روزها گذشت و گذشت.بعضی از لک لک ها دیگه خسته شدند از اینکه آدم ها دیگه برای اونها غذا نمی ذارن.پس اومدند و کرمها رو خوردند.
الان هم اینجوریه
ما نمی دونیم دوست ما کی هست و دشمن ما کی؟
ایشاالله که استفاده کرده باشید.
نوشته شده در Tue 13 Oct 2009ساعت 3:0 PM توسط مهیار وسپیده| |
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... Who arranged a running competition.

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .

The goal was to reach the top of a very high tower.
هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

A big crowd had gathered around the tower to see the race and cheer on the contestants. ...

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

The race began....

و مسابقه شروع شد ....

Honestly,no one in crowd really believed that the tiny frogs would reach the top of the tower.
راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند .

You heard statements such as:
شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

'Oh, WAY too difficult!!'
' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'They will NEVER make it to the top.'
'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند
or:
یا :

'Not a chance that they will succeed. The tower is too high!'
'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه !'

The tiny frogs began collapsing. One by one....
قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

Except for those, who in a fresh tempo, were climbing higher and higher....
بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...


The crowd continued to yell, 'It is too difficult!!! No one will make it!'
جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

More tiny frogs got tired and gave up....
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

But ONE continued higher and higher and higher....
ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

This one wouldn't give up!
این یکی نمی خواست منصرف بشه !

At the end everyone else had given up climbing the

tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, was the only one who reached the top!
بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !

THEN all of the other tiny frogs naturally wanted to

know how this one frog managed to do it?
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟

A contestant asked the tiny frog how he had found the strength to succeed and reach the goal?
اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

It turned out....
و مشخص شد که ...

That the winner was DEAF!!!!
برنده ی مسابقه کر بوده !!!

The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or pessimistic. ... because they take your
most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in
your heart!

Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!
نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون
اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !
همیشه به
قدرت کلمات فکر کنید .
چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

Therefore:
پس :

ALWAYS be....
همیشه ....

POSITIVE!
مثبت فکر کنید !

And above all:
و بالاتر از اون

Be DEAF when people tell YOU that you cannot fulfill your dreams!
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید
رسید !

Always think:
و هیشه باور داشته باشید :

God and I can do this!
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم

Pass this message on to 5 'tiny frogs' you care about.
این متن رو به 5 "قورباغه كوچولو" که براتون اهمیت دارند بفرستید .

Give them some motivation!! !

به اون ها کمی امید بدید !!

Most people walk in and out of your life......but FRIENDS Leave footprints in your heart
آدم های زیادی به زندگی شما وارد و از اون خارج میشن... ولی

دوستانتون جا پا هایی روی قلبتون جا خواهند گذاشت
نوشته شده در Tue 6 Oct 2009ساعت 11:42 AM توسط مهیار وسپیده| |

 

 اي مهربانتر از من
 با من
در دستهاي تو
 آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
 کز من دريغ کردي
تنها تويي
 مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
 مثل زلال قطره بباران صبحدم
 مثل نسيم سرد سحر
 مثل سحر آب
 آواز مهرباني تو با من
 در کوچه باغهاي محبت
 مثل شکوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
 افسوس آيا چه کس تو را
 از مهربان شدن با من
 مايوس مي کند؟

نوشته شده در Tue 29 Sep 2009ساعت 9:0 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام . سلامی به همه شما دوستانی که اینقدر با معرفتین و میاین و نظر میدین.

ایشاالله که خوب و خوشین.

یه سلام دیگه می کنم به همه ی دوستانی که یک جمعه سبز رو ساختند و یه خسته نباشید میگم بهشون.الحق که این مردم همونهایی هستند که انقلاب کردند.

دوستان من هر کاری می کنم نمی تونم جواب نظراتتون رو بدم.پس از اینجا جوابتون رو میدم. دوستانی که تازه اومدین اگه مایل هستین به اینکه لینکتون کنم بهم بگین با چه اسمی لینک کنم.

یک سایتی هست به نام پابرجا که آقای علیرضا نویسنده اش هستند خواستم بگم آقای علیرضا خیلی نوشتتون جالب بود ولی نصف نوشتتون پشت زمینتون هست اگه میشه درستش کنید تا بتونیم کامل بخونیم.ممنون.

سعاد عزیز خیلی آپ زیبایی بود.

زهرا جونی مرسی از اومدنت و خبر دادنت واسه اینکه آپ هستی.

آقای علی جمشیدی خیلی آپتون توپ و باحال بود.

آقای حسین ببخشید که نتونستم اگه جمله ای یادمه بنویسم.

دوست عزیز آقای داریوش شعر زیبایی بود ولی ما چیکار به افغانستان داریم؟؟؟بهتر نیست ایران اول اوضاعش خوب بشه بد بریم سراغ بقیه؟؟؟اگه دوست داشتین بگین با چه اسمی لینکتون کنم.

آقای امیر شما هم بگین با چه اسمی لینکتون کنم چون وبلاگ زیبایی دارین.

ایشاالله کسی رو جا ننداخته باشم.

یه متن زیبا هم می ذارم در ادامه متن.دوست داشتین بخونین.

بای


ادامه مطلب
نوشته شده در Tue 22 Sep 2009ساعت 12:32 PM توسط مهیار وسپیده| |
منتظر عاشقان هستیم

وعده دیدار 19 تا 21 رمضان 1388

عاشقانه تری جملات در مورد علی (ع)
وعده دیدار در وبلاگ عشق و دوستی حسین

http://mina2009c21.blogfa.com
نوشته شده در Thu 3 Sep 2009ساعت 12:24 PM توسط مهیار وسپیده| |
تو به من خنديدي ....
و نمي دانستي  ....
من به چه دلهره از باغچه همسايه                 سيب را دزديم
.....
باغبان در پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
  ..........
و تو رفتي و هنوز
.......
سالها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گامهايت تکرار کنان

ميدهد آزارم
........
و من انديشه کنان                           غرق اين پندارم
.....
که چرا ؟                     خانه کوچک ما
....
سيب نداشت  ........... .
نوشته شده در Tue 1 Sep 2009ساعت 3:45 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام به همگی

ماه رمضان همگیتون مبارک.ما رو هم دعا کنید.

مهیار جون از تو هم بابت تولدم ممنونم عزیزم.

دیشب با مهیار داشتیم حرف می زدیم بعد به یه جایی رسیدم که به نظر خودم بد نیست شما ها هم بدونید.

سحر بود و من و مهیار نرسیدیم قبل اذان آب بخوریم.به شوخی گفتم وایسا خدا که خوابید میریم آب می خوریم.گفت خدا نمی خوابه.گفتم:چرا؟؟؟گفت بنده های خدا خیلی بد هستن.اگه خدا بخوابه تند تند گناه می کنند.

واسم خیلی جالب بود.یعنی واقعاَ ما اینقدر بدیم؟؟؟اگه اینجوری نیست به نظر شما خدا چرا نمی خوابه؟؟؟

منتظر نظراتتون هستم.از همگی هم بابت نظرای خوشگلشون ممنونم.

بای

نوشته شده در Thu 27 Aug 2009ساعت 11:24 AM توسط مهیار وسپیده| |

ارزوی من سپیده

ارزومه  اینه که  بالا خره یک روزی من اولین کسی باشم که بهش تبریک میگم و کادو میدم.

ارزومه که بهترین جشن ها  رو براش بگیرم

ارزومه  که وقتی شمع هاشو فووووت میکنه منم کنارش باشم

ارزومه که وقتی کیکشو میبره منم کنارش دست بزنم شادی کنم و شعر تولدو  بخونم

ارزومه.........

دوستت دارم

تولدت مبارک

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 10:15 PM توسط مهیار وسپیده| |

توش چیه

پوشالیه

توش خالیه

 باز شود

دیده شود

بلکه پسندیده شود

هههوووورررررراااااا

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:56 PM توسط مهیار وسپیده| |

 

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک

 

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:51 PM توسط مهیار وسپیده| |

باهفت آسمون پرازگل یاس ومیخك
باصد تا دریا پرازعشق واشتیاق وپولك
یه قلب عاشق بایه احساس بی قراروكوچك
فقط میخواد بهت بگه تولدت مبارك

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:46 PM توسط مهیار وسپیده| |

توووووو للللللد

توووووو للللللد

تووولدت مبارک

بیییاااااا شمعا رو فوووت کن

تا صد سال زنده باشی ...

هوووووو رررررااااااااا

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:36 PM توسط مهیار وسپیده| |

این گلها رو  دارم  میبرم تا عشقمو تو روز تولدش گل بارون کنم

عزیزم همه ی گلهای دنیا تقدیم تو

 تولدت مبارک

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:30 PM توسط مهیار وسپیده| |

قشنگترین صدای زندگی تپش قلب توست و با شکوه ترین روز  دنیا  روزتولد توست پس برای من بمان و بدان عاشقانه دوستت دارم

تولدت مبارک

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:22 PM توسط مهیار وسپیده| |

دسسسسسسست  بببببزززززننننیییدددد

شششااااددددییی ککککنننییییدد

ققققققررررررر بببببددددیییننن

تولد جیگر  منه

عزیزترینم

تتتتتتوووووو لللللددددتتتت ممممبببااااارررررکککک

انشاله ۱۲۰ سال شاد و پیروز و خرسند ( کنار خودم   ) باشی

دوست دارم

تولدت مبارک

نوشته شده در Thu 20 Aug 2009ساعت 9:15 PM توسط مهیار وسپیده| |

مراقب افکارت باش ،    آنها  به گفتــــــــار تبدیل می شوند.

مراقب گفتارت باش ،     آنها  به کــــــــردار تبدیل می شوند.

مراقب کردارت باش ،    آنها  به عــــــــادت تبدیل می شوند.

مراقب عادتهایت باش،  آنها به شخصیت تبدیل می شوند.

مراقب شخصیتت باش ،  که ســــــــرنوشت تـــــو است.

نوشته شده در Tue 18 Aug 2009ساعت 11:9 AM توسط مهیار وسپیده| |

شاید بگید آدم برای گذشته هاش دلتنگی میکنه نه برای روزی که هنوز نیومده . من کاملا موافقم اما منظور من فردایی نیست که نیومده  ,  من فردا و فرداهایی رو میگم که گذشته ... وتمام شده...
 روز هایی که کلی برنامه ریزی براشون انجام داده بودیم . و انتظار رسیدنشونو میکشیدیم.
و میخواستیم کارهای مفید کنیم  ...اخلاقمونو تغییر بدیم ... بهتر باشیم ...به جایی که میخواستیم برسیم  و خلاصه چیزی که میخواستیم بشیم... اینا همون حرفایی بود که برای روز نیومده (فردا) میزدیم .

 


ادامه مطلب
نوشته شده در Mon 10 Aug 2009ساعت 12:25 PM توسط مهیار وسپیده| |

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن کرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌کردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر کس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تکه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.


ادامه مطلب
نوشته شده در Mon 3 Aug 2009ساعت 7:57 PM توسط مهیار وسپیده| |

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود. سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری. زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت. انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد. چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی. برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست. عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی. و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

نوشته شده در Sun 26 Jul 2009ساعت 12:3 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام

امدم عید رو تبریک بگم

عیتون مبارک

مهیار به تو و خانوادت هم تبریک می گم

بای

نوشته شده در Mon 20 Jul 2009ساعت 11:40 AM توسط مهیار وسپیده| |

خداوندا : برای همسایه كه نان مرا ربود، نان !!
برای عزیزانی كه قلب مرا شكستند، مهربانی !!
برای كسانی كه روح مرا آزردند بخشش !!
و برای خویشتن خویش ، آگاهی و عشق می طلبم...

نوشته شده در Sun 19 Jul 2009ساعت 10:36 AM توسط مهیار وسپیده| |

تو کیستی که من اینگونه بی تو بیتابم .

شـب از هـجـوم خیـالت نمـیـبرد خوابم.

 تو چیستی که من از موج هر تبسم تو.

   بسان قـایـق سرگـشـته روی گـردابـم....

love pic

نوشته شده در Sun 19 Jul 2009ساعت 10:33 AM توسط مهیار وسپیده| |

برج حمل (فروردين)
بوسه هاي شما تند و سريع و بسيار پرحرارت هستند كه نشانگر حس شهوتران و لذت طلب شماست، اما اين احساس داغ و سوزان خيلي زود فروكش مي كند.

برج ثور (ارديبهشت)
بوسه هاي شما با تعلل صورت مي گيرد اما بوسه هايي ژرف و با احساس هستند كه پي در پي مي آيند و مي آيند و…
 
 
برج سرطان (تير)
بوسه هاي شما گرم و لطيف است، و دوست داريد تا ابد به آن ادامه دهيد…   
  
برج اسد (مرداد)
بوسه هاي شما وحشي و پراحساس، همراه با چنگ زدن و گاز گرفتن است. هيچگاه موقع بوسيدن از بروز احساسات خود جلوگيري نمي كنيد و دوست داريد ديگران شما را به اين خاطر تشويق كنند.
 

برج سنبله (شهريور)
بوسه هاي شما بسيار دقيق، ظريف و ماهرانه است و معشوقتان زماني متوجه آن مي شود كه شما كارتان را تمام كرده ايد
  
برج ميزان (مهر)
آنقدر نگران وضعيت تنفستان هستيد كه نمي توانيد خوب به بوسيدنتان بپردازيد.
 
 
برج عقرب (آبان)
شما خيلي زود از بوسيدن مي گذريد و به سراغ……چيزي مي رويد كه پشت سر آن برسد.

 برج قوس (آذر)
بوسه هاي شما غافلگير كننده و خود به خودي هستند كه باعث مي شود معشوقتان بيشتر و بيشتر طلب كند
.
 


 برج جدي (دي)
بوسه هاي شما لحظه ي خلاص شدن و آزادي از استرسي است كه در طول روز اسيرتان كرده است.

 برج دلو (بهمن)
بوسه هاي شما خيس است و هنگام بوسيدن چشمانتان را باز نگاه مي داريد!
 
برج حوت (اسفند)
بوسه هاي شما رويايي، خيال انگيز، عاشقانه و ابدي است

نوشته شده در Fri 17 Jul 2009ساعت 8:19 PM توسط مهیار وسپیده| |

سلام

من امدم تا فوت ندا سلطانی را به دوستان و آشنایان و خانواده و نامزدش و تمامی کسانی که در این مدت از بین ما رفتن تسلیت بگم تسلیت بگم.

من به نوبه ی خودم برای احترام به ندا و تمامی هم قطارانش به مدت یک هفته وبلاگ رو آپ نمی کنم.

بای

نوشته شده در Tue 23 Jun 2009ساعت 9:17 PM توسط مهیار وسپیده| |

نوشته شده در Sun 14 Jun 2009ساعت 7:5 PM توسط مهیار وسپیده| |

روزتون مبارک

نوشته شده در Sun 14 Jun 2009ساعت 3:15 PM توسط مهیار وسپیده| |

سپیده جان روزت مبارک

دوستت دارم

نوشته شده در Sun 14 Jun 2009ساعت 3:9 PM توسط مهیار وسپیده| |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس